تبليغاتX
وبلاگِ پژوهشهای مسیحی - انکار مرگِ مسیح بر بالای صلیب - یک اشتباهِ تاریخی در قرآن، یا حاصل مکرِ الله؟

انکار مرگِ مسیح بر بالای صلیب - یک اشتباهِ تاریخی در قرآن،
یا حاصل مکرِ الله؟  

یکی از مطالبِ بحث‌برانگیزی که در کتابِ مقدس مسلمانان وجود دارد، اشاره‌ی این کتاب به سرانجام زندگی عیسی در این جهان است. برخلافِ اظهاراتِ صریح مسیحیت پیرامون مصائب، مرگ و رستاخیزِ مسیح، قرآن ظاهرا مرگِ مسیح بر بالای صلیب را انکار می‌کند و باور به آن را حاصل پندار نادرست یهودیان اعلام می‌نماید.

و گفتارشان كه:‏ «ما، مسيح عيسى بن مريم‏، پيامبر خدا را كشتيم‏!» در حالى‌كه نه او را كشتند، و نه بر دار آويختند؛ لكن امر بر آنها مشتبه شد. و كسانى كه در مورد [قتل‏] او اختلاف كردند، از آن در شک هستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان پيروى مى‏كنند؛ و قطعاً او را نكشتند! (النساء ۱۵۷) (ترجمه‌ی آیت‌الله مکارم شیرازی)

روشن است که در این آیه، صریحا ادعا شده که مسیح توسطِ یهودیان کشته نشد، بلکه آنان تنها به‌اشتباه پنداشتند که او را کشته‌اند. درآیاتِ ۵۴ و ۵۵ سوره‌ی آل‌عمران نیز دراینباره چنین می‌خوانیم:

[یهودی‌ها] مكر کردند، و خدا [هم] مكر کرد، و خدا بهترين مكرکنندگان است‏. چنین بود که خدا گفت‏: «اى عيسى، من فراگيرنده‌ی تو و بركشنده‌ات به سوى خويش و رهايى‌دهنده‏ات از كافرانم و پيروان تو را تا روز قيامت از كافران برتر مى‏دارم. سپس، بازگشتِ شما به سوى من است‏، آنگاه در آنچه اختلاف داريد در ميانتان داورى خواهم كرد.»

آیت‌الله مکارم شیرازی، در تفسیر نمونه، ذیل آیه‌ی ۵۵ سوره‌ی آل‌عمران، چنین می‌نویسد:

اين آيه همچنان ادامه آيات مربوط به زندگى حضرت مسيح (عليه السلام) است. معروف در ميان مفسران اسلام، به استناد آيه‌ی ۱۵۷ سوره نساء، اين است كه مسيح (عليه السلام) هرگز كشته نشد (و از توطئه‌اى كه يهود با همكارى بعضى از مسيحيان خيانتكار براى او چيده بودند، رهايى يافت) و خداوند او را به آسمان برد. هرچند مسيحيان طبق انجيلهاى موجود، مى‌گويند مسيح كشته شد و دفن گرديد و سپس از ميان مردگان برخاست و مدت كوتاهى در زمين بود و بعد به آسمان صعود كرد. آيه‌ی فوق [که] ناظر به همين معنى است، مى‌فرمايد: به ياد آريد، «هنگامى را كه خدا به عيسى گفت: من تو را برمی‌گيرم و به سوى خود بالا می‌برم.» (اذ قال الله يا عيسى انى متوفيك و رافعك الى) (جلدِ ۲، صفحه‌ی ۵۶۹)

می‌بینیم که قرآن بر اینکه عیسی هیچ‌گاه، به‌ خواست و توطئه‌ی یهودیان، بر بالای صلیب جان نداد، با صراحت تاکید دارد. البته، از آنجا که عیسی در هر حال شخصیتی تاریخی به‌شمار می‌آید، باید دید که این ادعای قرآن تا چه اندازه توسط شواهد و مدارکِ تاریخی پشتیبانی می‌گردد. در واقع، آن پرسش برحق و بجایی که هر خواننده‌ی کنجکاو و جویای حقیقت ممکن است از خویش بپرسد، آن می‌باشد که: آیا یک تاریخ‌پژوهِ منصف و دانش‌آموخته، صرفِ نظر از زمینه‌ی فکری-عقیدتی‌اش، می‌تواند با بررسی شواهدِ تاریخی موجود، این ادعای قرآن را تصدیق کند و با آن هم‌رای ‌گردد، یا خیر؟

مرگِ مسیح البته از موضوعاتی است که توسطِ جمع کثیری از محققین موردِ بررسی و پژوهش قرار گرفته است، و پژوهش‌ها و نقدهای مفصل و تخصصی بسیاری در اینباره منتشر گردیده‌اند. آنچه اما در این رابطه قابل‌ملاحظه می‌باشد آن است که بیشتر این محققان و تاریخ‌پژوهان یکصدا مرگِ مسیح بر بالای صلیب را "رخدادی تاریخی و غیرقابل‌انکار" خوانده‌اند. در دانش‌نامه‌ی Wikipedia، ذیل مدخل Historicity of Jesus، در این رابطه چنین می‌خوانیم:

بیشتر محققین، در زمینه‌ی مطالعاتِ مربوط به کتابِ‌مقدس و تاریخ، بر این که عیسی آموزگاری یهودی از جلیل بود که به‌عنوان یک شفادهنده نگریسته می‌شد، توسطِ یحیای تعمیددهنده تعمید داده شد، متهم به فتنه‌جویی برعلیه امپراطوری روم شد، و به‌دستور حاکم رومی پنتیوس پیلاتوس به مرگ بر بالای صلیب محکوم شد، هم‌رای هستند. هرچند، اقلیتِ بسیار کوچکی بر این باورند که عیسی هیچ‌گاه در تاریخ وجود نداشته، بلکه شخصیتی تماما سنبلیک و افسانه‌ای، تلفیقی از خدایان و قهرمان‌های غیرابراهیمی، بوده است. (منبع)

Catherine M. Murphy، در کتـــــــــــــــابِ The Historical Jesus for Dummies، نیز در این رابطه چنین می‌نویسد:

دو حقیقتِ مسلم درباره‌ی شخصیتِ تاریخی عیسی توسطِ منابع مسیحی، یهودی و رومی تثبیت گردیده‌اند: عیسی به صلیب کشیده شد؛ و تنها رومیان می‌توانستند کسی را به صلیب بکشند. [۱]

N. T. Wright، محقق و عهدِجدیدْپژوهِ برجسته و مشهور‌، در انتهای اثر تحقیقی بزرگ و مفصلی که به‌نگارش درآورده است، The Resurrection of the Son of God، نتیجه می‌گیرد که احتمال تاریخی بودن مرگ مسیح به همان اندازه بالاست که ما از تاریخی بودن مرگِ آگوستوس در سال ۱۴ میلادی یا تخریب معبدِ اورشلیم در سال ۷۰ میلادی مطمئن هستیم. A. T. Robinson نیز مرگ و تدفین مسیح را «یکی از قدیمی‌ترین و تصدیق‌شده‌ترین حقایق» درباره‌ی او می‌داند. [۲] در واقع، حتی شخصیتِ علمی سرشناسی چون John Dominic Crossan که عهدِجدیدْپژوهی منتقد و به‌شدت لیبرال می‌باشد، و عضو برجسته‌ی محفل آکادامیک و سکولارِ Jesus Seminar، در این رابطه چنین اظهار داشته است:

اینکه او [عیسی] به صلیب کشیده شد به همان اندازه قابل‌اطمینان است که یک رخ‌دادِ تاریخی در بهترین حالت می‌تواند چنین باشد. [۳]     

محققان برجسته‌ای چون Gerd Lüdemann (که یک آتئیست و از منتقدان عهدِجدید است) و Bart Ehrman (که یک اگناستیک است) نیز، تصلیب و مرگِ مسیح را واقعیتی مسلم خوانده‌اند. از اینکه بیشتر محققین و عهدِجدیدْپژوهان، این‌چنین متفق‌القول و هم‌رای، تاریخی بودن مرگِ مسیح بر بالای صلیب را تایید می‌کنند، به‌روشنی برمی‌آید که این رخ‌داد از چنان پشتوانه‌ی تاریخی مستحکمی برخوردار می‌باشد که اصولا جای شکِ چندانی پیرامون صحت و سقم آن برجای نمی‌ماند. 

مرگِ مسیح بر بالای صلیب البته رخدادیست که به‌شکل متواتر و برجسته، در عهدِجدید مطرح شده است. علاوه بر اینکه نگارندگان هر چهار انجیل، به‌طور مفصل، به شرح این رخ‌داد پرداخته‌اند، خودِ عیسی مسیح نیز، پیش از تصلیبش، بارها به مصائب و مرگ خویش اشاره نموده است. [۴] در مواعظِ رسولان، بخش رسالات و مکاشفه نیز این آموزه حضور بسیار چشم‌گیر و فراگیری دارد. [۵] از اینکه متون تاریخی عهدِجدید، اینچنین با تاکید و تفصیل، به این رخداد اشاره نموده‌اند، با توجه به مقبولیت عام و گسترده‌ای که این متون - و تنها این متون - در میان مسیحیان نخستین داشته‌اند، دست‌ِکم به‌روشنی برمی‌آید که مسیحیان از همان ابتدا مرگِ مسیح بر بالای صلیب را به‌چشم رخدادی تاریخی و حقیقتی مسلم می‌نگریستند، و هیچ شبهه‌ای در این رابطه در میان آنان وجود نداشته است.

حال، اگر بخواهیم بر اساس شواهدی که ارائه شدند، به نقدِ موضعِ اسلام در قبال سرانجام زندگی مسیح در این جهان بپردازیم، چه نتیجه‌‌گیری منطقی‌ای به‌دست می‌آید؟ همانطور که گفتیم، قرآن ظاهرا مرگِ مسیح بر بالای صلیب را صریحا انکار نموده است، هرچند که درباره‌ی اینکه بر مسیح در آن شرایط دقیقا چه گذشته است، توضیح روشنی نمی‌دهد، و در احادیث و روایاتِ اسلامی اشاراتِ روشن‌تری را می‌توان دراینباره یافت. علامه طباطبایی، در تفسیر المیزان، ذیل آیه‌ی ۱۵۷ سوره‌ی النساء، چنین می‌نویسد:

در آيه‌ی شريفه كافى نبود بفرمايد: «او را نكشتند،» چون ممكن بود يهوديان اين كلام خدا را تاويل نموده، بگويند: «بله، او را به‌طور عادى نكشتيم، بلكه به دارش آويختيم.» به همين جهت، خداى سبحان بعد از آنكه فرمود: «او را نكشتند،» اضافه كرد كه: «و به دارش نياويختند،» تا كلام حق صراحت را اداء كرده باشد و به‌طور نص صريح فهمانده باشد كه عيسى به دست يهوديان از دنيا نرفته، نه به كشتن و نه به دار آويخته شدن، بلكه امر بر يهود مشتبه شد و غير مسيح را به خيال اينكه مسيح است گرفتند و كشتند و يا به دار زدند.
(ترجمه‌ی تفسیر المیزان، جلدِ ۵، صفحه‌ی ۲۱۸)

البته، همانطور که بیان شد، قرآن (در: آل‌عمران ۵۴-۵۵) چنین رخ‌دادی را حاصل "مَکر الله" عنوان می‌کند. بر این اساس، مدافعان اسلام - در پاسخ به این اعتراض که قرآن دارای یک اشتباهِ تاریخی است چون رخدادِ تاریخی مرگِ مسیح بر بالای صلیب را انکار نموده است - می‌توانند فرضیه‌ی دخالتِ "مَکر الله" در این ماجرا را پیش بکشند. اینکه شواهدِ تاریخی موجود چنانند که بیشتر مورخان و عهدِجدیدْپژوهان مرگ مسیح بر بالای صلیب را رخدادی تاریخی خوانده‌اند، و مسیحیان نیز از همان ابتدا تصلیب مسیح را حقیقتی مسلم پنداشته‌اند، طبق این دسته از مدافعان اسلام، به این دلیل می‌باشد که الله مَکر ورزید، و کسی که به‌اشتباه به‌جای او مصلوب شد چنان مشابه او گردید که همگان پنداشتند او خودِ مسیح است.

یک ایرادی که البته به این پاسخ وارد می‌شود آن است که "مَکر الله" در اینجا تنها یهودیان دشمن با مسیح را به گمراهی نکشاند، بلکه به‌روشنی پیروان مسیح، و مسیحیانی که به گواهی تاریخ، از هیچ‌گونه جانفشانی‌ای در راهِ یاوری خدا خودداری نمی‌ورزیدند [۶]، نیز فریبِ این مَکر را خوردند. به‌علاوه، ظاهرا بیشتر مورخین و عهدِجدیدپژوهانی که به بررسی اصولی شواهدِ تاریخی موجود در این رابطه پرداخته‌اند نیز، دچار همین فریب‌خوردگی هستند! روشن است که چنین خدای "مَکروَرْزی" که این‌چنین موجباتِ گمراهی و فریبِ دوستان و دشمنانش را فراهم ساخته است، وصفش به آنچه مسیح درباره‌ی ابلیس اظهار داشت، بسیار نزدیک می‌باشد.

او از آغاز قاتل بود و با حقیقت نسبتی نداشت، زیرا هیچ حقیقتی در او نیست. هرگاه دروغ می‌گوید، از ذات خود می‌گوید؛ چرا‌که دروغگو و پدر همه‌ی دروغهاست. (یوحنا ۸ : ۴۴) (ترجمه‌ی هزاره‌ی نو)

* * * *


یک ملاحظه: اسلام و "مَکر الله"

انصافا، آیا در این صورت، این پرسش که "از کجا معلوم، خودِ مذهبِ اسلام مکرِ دیگری از ناحیه‌ی خدای آن نباشد؟" پرسش معقول و برحقی به نگر نمی‌آید؟! آیا از چنین "خدایی" که این چنین دوست و دشمن را برای بیش از ۲۰ قرن فریب داده است، اجرای چنین مکر هدفمندی که برای دور کردن انسان‌ها از «تنها خدای حقیقی و عیسی مسیح» (یوحنا ۱۷ : ۳) طرح شده، بعید می‌نماید؟! 


زیرنویس:

[۱] Catherine M. Murphy, Ph.D, The Historical Jesus for Dummies, Copyright © 2008 by Wiley Publishing, Inc,, Indianapolis, Indiana

[۲] John A. T. Robinson, The Human Face of God (Philadelphia: Westminster, 1973), p. 131

[۳] "That he was crucified is as sure as anything historical ever can be."
Jesus: A Revolutionary Biography [San Francisco: HarperCollins, 1991] p. 145

[۴] به‌عنوان نمونه، ر.ک. متی ۱۲ : ۴۰؛ ۱۶ : ۲۱؛ ۱۷ : ۲۲-۲۳؛ ۲۰: ۲۸؛ ۲۶ : ۱-۲؛ مرقس ۸ : ۳۱-۳۲؛ ۱۰ : ۴۵؛ لوقا ۹ : ۲۱-۲۲؛ ۲۴ : ۲۶-۲۷و۴۴-۴۸؛ یوحنا ۳ : ۱۴-۱۵

[۵] به‌عنوان نمونه، ر.ک. اعمال‌رسولان ۲ : ۲۲-۲۴و۳۱-۳۲؛ ۳ : ۱۳-۱۵و۱۷-۱۸؛ ۴ : ۸-۱۰؛ اول‌پطرس ۲ : ۲۴-۲۵؛ ۳ : ۱۸؛ اول‌قرنتیان ۱ : ۱۸-۱۹و۲۲-۲۴؛ ۱۵ : ۳-۸؛ اول‌یوحنا ۴ : ۹-۱۰؛ مکاشفه ۱ : ۷و۱۷-۱۸

[۶] علاوه بر شهادتها و گزارش‌های رسولان مسیح که در عهدِجدید مکتوب هستند، در رسالات و نوشته‌های پدرانی که گفته شده از شاگردان رسولان بودند (apostolic fathers) نیز، اشاراتِ روشن و قابل‌ملاحظه‌ای را به مرگِ مسیح می‌توان یافت. به‌عنوان نمونه، کلِمِنت که به نقل از ایرانائوس، همنشین رسولان بود و تعالیم آنان را آموخته بود، و طبق ترتولیان، مستقیما گماشته‌ی پطرس بوده، در این رابطه چنین اظهار داشته است:

پس از اینکه فرمان‌ها را دریافت داشته بودند و به‌خاطر رستاخیز خداوندِ ما، عیسی مسیح، به یقین کامل رسیده بودند، با ایمان به کلام خدا، آنها [= رسولان]، با پشتیبانی کامل روح‌القدس، به موعظه‌ی این خبر خوش (انجیل) پرداختند که پادشاهی خدا در حال آمدن است.
(اول‌کلِمِنت ۴۲ : ۳)

نمونه‌ی دیگر، پلیکارپ است. ایرانائوس درباره‌ی وی بیان داشته که او "توسطِ رسولان تعلیم دیده بود، و با بسیاری از اشخاصی که مسیح را دیده بودند [مانندِ یوحنای رسول]، گفت‌ُوگو داشته است؛" و اینکه "او کلام آنها را عینا به‌یاد داشت؛" و "او آنچه را که از رسولان آموخته بود، تعلیم می‌داد." ترتولیان نیز تایید می‌کند که پلیکارپ گماشته‌ی یوحنای رسول، به‌عنوان اسقفِ کلیسای ازمیر، بود. او، پیرامون سال ۱۱۰ میلادی، نامه‌ای به مسیحیان فیلیپی می‌نویسد و در آن پنج بار یا بیشتر، به مرگ و رستاخیز مسیح اشاره می‌نماید. او با اشاره به پولس و سایر رسولان، اظهار می‌دارد که «آنها به این دنیا دل نبسته بودند، بلکه او را دوست داشتند که از برای منفعتِ ما مُرد و برای ما بود که خدا او را برخیزاند.» (این نامه، بخش ۹ : ۲)

(دو برگرفته از نامه‌های پدران کلیسا برگردان فارسی ترجمه‌ی انگلیسی Gary Habermas و Michael Licona از آنها می‌باشند که توسط نگارنده‌ی این نوشته صورت گرفته‌اند.)

نوشته شده توسط شاه‌پور برنابا جوینده  | لینک ثابت |